کسب درآمد در منزل

کسب درآمد در منزل:

راه های بسیار زیادی برای کسب درآمد در منزل یا خانه وجود دارد که در این مطلب میخوهیم شما را با یکی از بهترین روش های کسب درآمد در خانه آشنا کنیم.

این شغل بیشتر تمام سنین و تمام اقشار جامعه مناسب است از دانشجو و کارمند و خانم خونه دار تا… که هم به عنوان کار پاره وقت میتونن مشغول بشن و هم میتونن به صورت پاره وقت

شغلی در راستای حرکت جهان به سمت بروز شدن  که همراه با آموزش و حمایت میباشد

برای اطلاعات بیشتر لطف کنین در تلگرام یا واتساپ به شماره 09039895888  پیام ارسال کنین تا صفر تا صد کار بهتون توضیح داده بشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روی تخت کنارم نشست و دستش رو دورم حلقه کرد و سرم رو روی شونه اش
گذاشتم و زار می زدم.
-سااااااااوااااااااش چرا ساکتی؟؟ لعنتی چرا ساکتی یه چیزی بگو توروقران بگو
همش خیال بوده بگو بابام زندهست باتوام.
به سینه اش مشت می زدم و میکوبیدم و اون عین یه ستون محکم بود و فقط
سعی می کرد آرومم کنه.
چشم های اشکیم گفتم:
-خواب بود مگه نه؟ همش خواب بود آره؟ بگو بابام زندهست بگو زنددددهست،
آخه من دیگه کسی رو ندارم.
جمله ی آخرم رو خیلی با بغض گفتم.
صدام دورگه شده بود و اون هم می گفت:
-منو داری من کنارتم من هستم.
صدام ده برابر بلند تر شد.
-این حرفای صدمن یه غاز کسب درآمد در منزل و تحویلللللم ندهههه من بابااااامو می خوام، می خوام
مثل قبل موهامو ببافه واسم از خاطراتش بگه باهم تمرین نظامی کنیم من باباااامو
می خوام.
لباسش رو تو مشتم گرفتم و به چشم هاش زل زدم چشم های اون هم قرمز شده
بود ولی اشک نمی ریخت!
محکم بغلش کردم و آغوشش غرق شدم چرا بهم حس آرامش می داد؟ چرا کنارش
احساس امنیت می کردم؟

106

 

کسب درآمد در منزل

-ساواش دارم دیوونه می شم مادرم رو از دست دادم دیگه نمی تونم بدون بابام
زندگی کنم! نمی تونم.
-هیش… آروم باش دریا آروم… دانلود رمان کنارتم تا تهش باهاتم!
آروم با دستش اشک هام رو پاک می کرد و دلداریم می داد.
بابام همه وجودم یعنی دیگه نبود؟ حتی نمی تونستم به نبودش فکر کنم بدون اون
یه دختر درمونده بودم!
نیم ساعت یکسره توی آغوشش بودم و ضجه می زدم.
-ساواش بابام چش شده چرا اینجوری شد؟
-تصادف کرد.
با دیدن فردی که وارد اتاق شد خودم رو جمع و جور کردم یه مرد هیکلی و قد بلند
شباهت خیلی زیادی به ساواش داشت و کت شلوار نقره ای پوشیده بود.
-سالم دخترم.
همین طور که اشک هام رو پاک می کردم یا تعلل لب زدم:
-سالم.
نزدیک و نزدیک تر میومد.
-واقعًا متاسفم دخترم باید برای تشیع جنازه آماده شید.
با گفتن این حرفش هر لحظه شدت اشک هام بیشتر می شد و وجودم مثل یه کاغذ
مچاله می شد.
به سختی پاهای لرزونم سمت سمت حیاط هدایت کردم و با دیدن جسد بابا که
روش ملحفه ی سفید کشیده بودن پاهام سست شد کل بدنم بی حس شد انگار
فلج شدم!

 

 

107

 

مقداری خورده شیشه روی زمین ریخته بود بغض کردم و پا برهنه به سمتشون
رفتم پاهام توی شیشه فرو رفت و کف حیاط آغشته به خون شد از گرمی لجزی
خون چندشم شد.
این درد اص ًال برام مهم نبود!
بغضم درحال ترکیدن بود و بلند بلند گریه میکردم؛ نفسم سخت شده بود انگار یک
وزنهی صد کیلویی روی قفسهی سینهام گذاشتند.
کنار بدن بی جون بابام نشستم و اشک میریختم ملحفه رو از روی صورتش
برداشتم چشم هام رو بستم و با تمام وجود جیغ زدم و التماس میکردم تا چشم
هاش رو باز کنه.
چشم های خوشگلش بسته بود لباش تکون نمی خورد. جسد رو تو آغوش گرفتم و
زار زدم تموم بادیگارد ها دورم حلقه زده بودن و ساواش و پدرش هم از دور بهم
خیره شده بودند.
لبم رو روی چشم های بابام گذاشتم تا بوسهی قایمکی روی چشم هاش بکارم.
خاله با سرعت سمتم اومد و من رو از جسد جدا کرد بغض صدای خاله رو لرزوند و
گوشهی لب هاش انحنای غمناکی به خودش گرفت.
اون هم اشک هاش روی گونه اش تراوش شدند یه چادر مشکی رو روم انداخت و
باهم سمت بهشت زهرا رفتیم.
****
حدود یک ماه می گذشت من سعی می کردم با این درد خودم رو عادت بدم.
چند باری خواستم از این خونه برم خونه خودم ول کسب درآمد در خانه ی خاله نذاشت و می گفت تنهایی
خطرناکه نمیشه زندگی کرد یه دختر تنها تو یه خونه ی خالی تنهایی نمیشه پیش
ما بمون.

 

108

بخاطر اصرار های خاله موندم بیخیال قاتل… مدرک ها و چاقو و ملحفه خونی شده
بودم کاملیا و رویا هم توی این یک ماه کلی دلداریم می دادن از بس گریه کردم
دیگه چشم هام سو نداشت!

اما تصمیم گرفتم محکم باشم قویی ادامه بدم حداقل از قاتل مادرم نگذرم.
قرار بود کاملیا و رویا دنبالم بیان و سمت اون خونه بریم سمت پذیرایی حرکت
کردم و ساواش رو دیدم که روی مبل نشسته بود.
کنارش نشستم و بهش  کسب درآمد در منزل زل زدم، دیگه این ببر توسط من رام شده بود شیفتهش
شده بودم، با مهربونی و همدردی هاش توی این مدت دل منو برده بود دیگه تخس
نبود غد نبود!
مهربون و خندون و شوخ بود!
وقتی دید چند دقیقهست بهش زل زدم پرسید:
-چیه؟ به چی فکر می کنی؟
-به تو…
به خودم اومدم و گفتم:
-چیزه… به… ت… تورنومت همون مسابقهه!
خندید و سری تکون داد و در کتاب رو بست و اون هم به چشم هام زل زد بوی
عطر هامون در هم مخلوط شده بود دستش رو باال آورد و با پشت دستش گونه ام
رو لمس کرد من هم نگاهم رو به پایین دوختم نمی تونستم به چشم هام زل بزنم
نمی شد!
چند دقیقه ای تو سکوت سپری شد که تا نگاهم رو باال اوردم و نگاهش کردم دیدم
هرکول خوابش برد!
پوف خوابالو!
چقدر تو خواب ناز می شد مثل بچه ها معصوم و مظلوم!

 

کسب درآمد در منزل

 

چند تار از موهای خوش حالتش روی پیشونیش سر خرده بودن.
دریا بسه اینقدر دید نزن این پسرو بسه!
محکم به پیشونیم کوبیدم و سمت اتاقم رفتم گوشیم رو چک کردم و پیام کاملیا رو
دیدم.
-بیا منتظرتیم.
سریع لباسم رو عوض کردم و از خونه بیرون زدم سوار ماشین شدم سالم کردم.
کاملیا: دختر دل تو دلم نیست مطمئنم امشب به جواب تموم سواالت میرسی.
رویا: شاید بازم این یه بازیه شاید یکی می خواد مارو تو تله بندازه واسه همین
کامیاب و چند نفر دیگه رو زودتر اونجا فرستادم که قایمکی حواسشون به ما باشه.
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
-زودی حرکت کن بریم.

با این سرنخی که دارم باید حتمًا قاتل رو پیداش کنم باید بفهمم کی و چرا مادرم
رو کشته.
رویا: یه خونه ی متروکهست اینم عکسشه!
گوشیش رو بهم داد و عکس رو با دقت نگاه کردم یه خونه ی قدیمی بود.
بعد از چند دقیقه به اون مکان رسیدیم هوا خیلی سرد بود و منم اص ًال نه ژاکتی نه
پالتویی هیچی نیاورده بودم از بس عجله شد همه چی رو فر اموش کردم.
در ماشین رو باز کردم و با رعد و برقی که زد لرزه ی عجیبی به تنم افتاد.
این چه خونه ای بود؟ بوی نم خاک میومد.
واقعًا بیرونش ترسناک بود و آدم رو به رعب و وحشت میانداخت جرات نداشتم
حتی یه قدم سمتش برم ولی مجبور بودم!…

110
یه باغچه بیرون از خونه بود که معلوم بود مدت خیلی زیادیه بهش رسیدگی نشده
شیشه های شکسته ی زیادی روی زمین بودن!
به سختی و با ترس و لرز با رویا و کاملیا نزدیک و نزدیک تر رفتیم کاملیا چراغ
گوشیش رو روشن کرد و خوب بیرون خونه رو وارسی کردیم.
خونه ی خیلی بزرگی بود و باد شدیدی می وزید مقدم شدم و دیلمی برداشتم و
قفل خونه رو شکستم و خواستم وا کسب درآمد در منزل رد شم که کاملیا گفت:
-قرار بود فقط باغچه رو بگردیم.

-نه من باید وارد خونه شم!
وقتی در رو باز کردم صدای گوش خراش در، گوش هر سه نفرمون رو اذیت کرد!
خونه پر از خاک بود و گرد و غبار روی دیوار ها و پنجره ها و جا خوش کرده بود
چمباتمه زدم و روی زمین دست کشیدم پر از گردو غبار!…
دستی به دیوار ها کشیدم و خوب با چراغ موبایل دنبال یه سرنخ می گشتم.
کل اتاق هارو گشتم اما هیچی نبود!
فقط مبل هایی بود که روش روکش کشیده بودن، عصبی تموم روکش هارو از روی
مبل ها برداشتم اما دریغ از یک نشونه!
رویا و کاملیا دستم رو گرفتن و من رو بیرون بردن رویا از داخل ماشین بیل آورد و
افتادیم به جون باغچه مشغول زیر و رو کردن باغچه شدیم!
رویا: اینجا که هیچی نیست.

کاملیا: دندون رو جیگر بذار یه کم بیشتر بگرد.
کفش و لباس هام پر از خاک شده بود!
با جیغی که رویا زد سمتش رفتیم.
-بچه هاااا بیاید پیدا کردم.

111
یه جعبه ی قهوه ای رنگ و کوچیک بود که درش با قفل بسته شده بود.
جعبه رو از دریا گرفتم و کسب درآمد در خانه باهم سمت ماشین حرکت کردیم توی راه خیلی سعی کردم
بازش کنم اما نمیشد خیلی محکم بود.
خیلی با بچه ها سعی کردیم در جعبه رو باز کنیم اما تالش بی فایده بود وقتی خونه
رسیدم از بچه ها خداحاف کسب درآمد در منزل ظی کردم و وارد حیاط شدم پاورچین پاورچین راه می
رفتم که یکی صدام زد.
-دریا خانم؟
صورتم رو برگردوندم باغبون بود و سریع جعبه رو قایم کردم زهرم ترکید.
جوری نگاهم می کرد که انگاری مجرم گرفته.
-دریا خانم این موقع شب اینجا چیکار می کنید؟ می دونید ساعت چنده؟
ای خدا این پیرمرد چقدر کنهست!
-داشتم تو حیاط قدم می زدم.

نگاهی به سر تا پام انداخت و لب زد:
-با این لباس ها؟
خدایا چرا اینقدر سینجینم می کنه چه جوابی باید بهش بدم؟
-آره عمو آخه داشتم تو باغ قدم می زدم که اینجوری خاکی شدم.
لبخندی زد و گفت:
-هوا سرده دخترم برو تو؛ بعدًا هم میتونی قدم بزنی.
-باشه عموجان!
سمت خونه حرکت کردم و وارد شدم این قدر بی حال بودم که به سختی از روی
پله ها باال میرفتم.

112

وقتی وارد اتاقم شدم جعبه رو زیر تخت گذاشتم و خوابیدم.
**
با صدای نکره ی ساواش از خواب بیدار شدم.
-مامان این آخرین تصمیممه.
با وحشت سمت پذیرایی رفتم و ساواش رو رو به روی خاله دیدم یه بادیگارد هم
کنارش بود و سرش رو پایین انداخته بود.

بادیگارده با من من گفت:
-آقا… بهتون قول می دم دیگه تکرار نمیشه تموم اوامر رو مو به مو انجام می دم.
خاله: ساواش بس کن علی مورد اعتبار ترین بادیگارد بعد از سعیده من تضمین
میدم دیگه اشتباه نمی کنه به ضمانت من این دفعه رو بیرونش نکن.
توی چشم های ساواش خشم نمایان بود و اون ببر خفته ی درونش بیدار شده بود
و درحال دریدن بود!
-مامان نمی تونم بذارم هر غلطی خواستن بکنن و اسمش رو بذارن “اشتباه” این
باره دومه میبخشمش.
ساواش رو به علی گفت:
-دیگه تکرار نشه می تونی بری.
علی از خونه بیرون رفت، نخواستم این دفعه دخالتی کنم واسه همین رفتم دست
و صورتم رو شستم و بعد سر میز نشستم این دفعه خاله قورمه سبزی درست کرده
بود غذایی که عاشقش بودم!
خیلی جاها شنیدم که مرد ها از زنی خوششون میاد که بوی قورمه سبزی بده!
با فکر به این موضوع لبخندی روی لبم نشست که خاله گفت:
-به چی فکر میکنی؟

 

113

-خاله این راسته که مردها کسب درآمد در منزل از زنی خوششون میاد که بوی قورمه سبزی بدن؟
با این حرفم خاله بلند خندید از خنده ی خاله منم خنده ام گرفت.
-آره واال راست میگن!
ساواش هم روی صندلی نشست و مشغول غذا خوردن شد یاد دیشب افتادم جعبه
هنوز زیر تخت بود واسه اینکه سریع برم جعبه رو باز کنم تند تند غذام رو خوردم

و رفتم.
جعبه رو از زیر تخت برداشتم و روی زمین گذاشتم محکم به زمین کوبیدمش و
پرتش کردم اما بازم باز نشد.
وارد حیاط شدم و یه سنگ داخل اتاقم آوردم و محکم بهش کوبیدم یه کوچولو
ازش خورد شد و بازش کردم…
این دیگه چی بود؟
یه دفترچه کوچیک؟ مثل دفتر یادداشت بود بازش کردم و خوندم!…

نیم ساعت فقط مشغول خوندنش بودم!
خون جلوی چشم هام رو گرفته بود…
این آرامش قبل از طوفان بود زندگی رو به کامش تلخ می کنم نمی ذارم نفس
بکشه.
محکم در اتاقم رو کوبیدم و سمت حیاط رفتم خبری از ساواش نبود فقط خاله با
تعجب بهم چشم دوخته بود و می گفت چیشده.
در همین حین یکی از بادیگاردا یه بسته ای رو دستم رسوند سریع بازش کردم و با
دیدن این مدرک!…
مویرگ های سرم درحال انفجار بود ساواش و پدرش رو دیدم که ماشین رو تو
حیاط پارک کردن و از ماشین پیاده می شدن با سرعت سمت ساواش رفتم و یقهاش
رو گرفتم از این حرکت ناگهانیم همه تعجب کر دن.

 

114

-ازت متنفرم آشغال ازت متنفرم.
محکم دستم رو گرفت و از یقهش جدا کرد و پرسید:
-چته چیشده؟
نگاه تاسف براندازی به حمید انداختم و با صدای دورگه شد

 

ه و لحنی که از فرط
بغض می لرزید لب زدم:
-خبر داری پدر پست فطرتت چه آدم سگیه؟ خبر داری؟
دستم رو سمت حمید دراز کردم.
-این آشغال مادر منو کشت.
صدام تو کل خونه می پیچید حمید با سردرگمی و گیجی سمتم اومد و پرسید.
-بر چه اساسی همچین اتهام نابجایی به من میزنی؟
-می خوای بدونی بر چه اساسی؟
کاغذ رو رو به روش گرفتم و تو صورتش کوبیدم.

-بر این اساس!
ساواش کاغذی که روی ز مین افتاده بود رو برداشت و با دقت می خوند.
-تووووو یه قاتلی، قااااااااااتل!
خاله در خونه رو بست و سمتمون اومد و سعی می کرد آرومم کنه.
ساواش با خوندن اون برگه ها حیرت زده شده بود نگاهی به پدرش انداخت و
سری تکون داد
-اص ًال توقع نداشتم.
-ساواش وقتی نمی فهمی قضیه چیه چرا قضاوت نابجا میکنی اصال میدونی
مادرش چیکاره بود؟

 

115

ساواش چنان اربده ای کشید که خونه لرزید:
-ماااادرش هر کاره ای بوده تو گوه خوردی بکشیش تو انسان نیستی سگی من بر
اساس شواهد و قرائن نظر می دم بر اساس اون چیزی که میبینم.
این اشکای لعنتی بد نمیومد!
بابای دریا دوستم بود نمیخواستم از دستش بدم
اگه این دروغ هارو میشنید از دستش میدادم
مادرت رو هم از دست میدادم.
ساواش سکوت کرده بود و الم تا کام صحبت نمی کرد که با چشم های اشکی

گفتم:
-حرفش رو باور می کنی؟ کسی که اینهمه سال دروغ گفته انتظار داری االن حقیقت
رو بگه؟
سکوت کرده بود و من با صدایی که به مراتب بلند تر می شد رو به حمید گفتم:
-خفه شوووووو عین سگ داری دروغ میگی تو قاتل یک نفر نیستی قاتل دو نفری

وقتی که مادرم پدرم رو ترک کرد من فکر می کردم برای یه مدت می خواد ازمون
دور باشه ولی از پدرم بخاطر توئه پست فطرت طالق گرفت صیغه ی تو شد و تو
حاملهاش کردی بهت گفت بیا بچه رو گردن بگیر واسش شناسنامه بگیر تهدیدت
کرد گفت اگه که این کارو نکنی میام به زنت همه چی رو میگم و پتتو می ریزم رو
آب، ولی تو کشتیش! توئه عوضی کشتیش اون می دونست جونش در خطره واسه
همین یه دفتر خاطرات قدیمی رو یه جا پنهون کرد و با خوندن این برگه ها که نمی

دونم کی برام فرستاده فهمیدم که تو چقدر آشغالی حمید تجلی!
نمی دونستم این برگه هارو کی برام فرستاده بود که تموم ماجرای قتل مادر مو به
مو توش نوشته شده بود!
حمید: اصال اینجوری نبوده بس کن دیگه تو خونمون موندی تهمت هم میزنی؟
این قدر بهت لطف کردیم کدوم خانواده ای اینکارو میکنه نونتو دادیم آبتو دادیم

 

116

نون میخوری نمک دون میشکنی؟؟ تشیع جنازه باباتو گرفتیم با پول خودمون یه
مراسم آبرومندانه گرفتیم جای تشکرته؟
دفتر خاطرات رو به ساواش دادم کهکسب درآمد در منزل بخونه و رو به حمید گفتم:
-ببین تجلی بحث رو نپیچون من االن دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم به
مرگ هم راضی ام این تویی که ضرر می کنی این تویی که می ری کنج الفدونی به
اندازه کافی مدرک دارم که بندازمت آب خنک بخوری، درضمن آدم هیچ وقت به
خودش دروغ نمیگه هرچی که تو دفترچه خاطرات یه آدم هست حقیقته!
ساواش همین طور که دفترچه خاطرات رو می خوند سری به معنای تاسف هم

تکون می داد.
بعد از چند دقیقه که من و حمید با هم دعوای لفظی داشتیم ساواش همین طور
که دفترچه خاطرات رو تکون می داد گفت:
-تو چیکار کردی؟ چطور تونستی؟ چطور اینهمه وقت تونستی تو چشم دریا نگاه
کنی؟ همه کارات بس نبود؟ چطور تونستی انقدر کثیف باشی؟ نه دیگه نمیتونم
اینجا بمونم نمیتونم زیر سایه کثافتکاریات نفس بکشم قرار بود هر آشغالی هستیم
باشیم ولی نه واسه عزیزامون من نمیتونم پیشت بمونم چون اگه بمونم یه عوضی
و آشغالی بیشتر پیش دریا نیستم.
عصبی مبل ها و میز رو بهم ریخت توی موهاش چنگ می زد محکم به دیوار می
کوبید و فریاد می زد.

-هیچ وقت مثل االن پشیمون نمیشم االن پشیمونم که پسر پدری مثل توعم
پشیمونم که تو پدرمی پشیمونم که چرا زودتر از اینا ازت جدا نشدم و توف ننداختم
به این زندگی سگی که از دور قشنگه ولی از تو فقط خون و چرک و کثافت که از
در و دیوار میریزه.

 

117

دستم رو گرفت باهم سمت در خونه رفتیم که خاله مانع شد توی چشم های خاله
درد و غم رو می دیدم ساواش سر مادرش رو بوسید و دستش رو گرفت و گفت:
باهام بیا… تا کی می خوای توی این سگدونی کنار این زندگی کنی؟
-نمیتونم بیام.

-بیا بسه هرچی عذاب کشیدی.
-عذاب من وقتی بیشتر میشه که ازش دور بمونم من از تموم کاراش باخبر بودم
پس بدون خیلی دوستش دارم که تا االن به پاش موندم.
دستی روی سر جفتمون کشید و ادامه داد:
-شما برید ولی گاهی بهم سر بزنید بدون شما دق می کنم ساواش مواظبش باش
این دختر غیر از ما کسیو نداره!
برای بار دوم ساواش سر خاله رو بوسید و باهم اون خونه روترک کردیم ساواش رو
به سعید گفت:
-دریا رو ببر خونه ای که همیشه با بچه ها می رفتیم مواظبش باش من یه خورده
کار دارم.
من و سعید سوار ماشین شدیم و سعید شروع به رانندگی کرد.
-چیشده بود؟ چرا ساواش این قدر عصبی بود؟

-قاتل مادرم حمید بود!
از تعجب زیاد پاش رو روی ترمز گذاشت و بلند گفت:
-چی؟
-آره قاتل اون بود اون…
***
وارد خونه شدم یه خونه نقلی و کوچیک که زیاد چنگی به دل نمی زد.

 

118

یه اتاق و یه آشپزخونه و یه حال و داشت و حمام دستشویی هم مشترک داخل
خونه بود!
سعید: دریا خانم من می رم وسایلتون رو بیارم نمی ترسید که؟
-نه فقط میشه به ساواش زنگ بزنی بگی کی میاد؟
-حتما.
درحال کاوش خونه بودم و سعید هم تماس گرفت.
سعید: دریا خانم ساواش خان تو راهن!

-خیلی خوب ممنون.
سعید از خونه بیرون رفت و من هم خونه رو نگاه می کردم خیلی کثیف بود و
آشغال ریخته شده بود پس خونه مجردیه ساواش اینه!
معلوم نیست چه غلطایی می کنه سمت آشپزخونه رفتم و ظرف هارو قشنگ
میشستم و گرد گیری می کردم خیلی وقت بود که دست به سیاه و سفید نزده
بودم.
همه جارو قشنگ جارو کشیدم که ساواش وارد خونه شد و با دیدن من که درحال
تمیز کردن خونه بودم سریع سمتم اومد.
-دریا چیکار میکنی؟ بدش من ببینم.
مچ دستم رو گرفت و پارچه ای ک باهاش گرد گیری می کردم رو از دستم گرفت و
گوشه ای پرت کرد اخم غلیظی روی پیشونیش شکل گرفت.
-دیگه نبینم از این کارا کنی کسب درآمد در منزل .
مچ دستم رو هنوز گرفته بود و فشار می داد خیلی عصبی بود.
با چشم هام به دستم اشاره کردم که دستش رو رها کرد کلی خرید کرده بود تازگیا
خودش بعضی کار هارو انجام می ده و این باعث تعجبه!

اینما enama